|
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. لا به لای هق هقش گفت: اما با یک روز… با یک روز چه کار می توان کرد؟ …
گفتم : تو شـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟ گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟ گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟ گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟ گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟
غریب است دوست داشتن. و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن… وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد … و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده.. به بازیش میگیریم … هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر… هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر… تقصیر از ما نیست گویی تمامی قصه های عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده… معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ... دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
آن روز که غریبــــــانه به سرزمین قلبـــــم پا نهادی مــــن به پاس قدمت ، گلهای محبـــــــــت ریختــــــــــم آن گاه که از شـــــوق آشنایی به دنبال واژه ای می گشــــــــتم تــــــــــــــــــو ســــــــــلام کـــــــــــــردی!!! و اولین قـــــدم را برداشتـــ ـــــی و مــــــن آرام آرام در کوچه های قلبت قدم زدم!! تا تـــــو را بیشــــــــتر بشناســــــــم آنگاه که در دریای چشمـــــت به جستجو پرداختــــم ، گمشـده خود را یافتـــم و تـــو مــــرا دیدی و صندوقچه احساسات را به مـــــن هدیه کـــردی و مــــن صادقانه قـــول دادم که تو را به دیوان فراموشــــی نسپارم و در مقابـــل از تـــــو میخواهم که بگذاری همیشـــــــــه مهمان قلبــــت باشم....!! جلسه محاکمه عشق بود و عقل قاضی ، و عشق محکوم .... به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از عشق ، آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی شما پاها که همیشه در آرزوی رفتن به سویش بودید حالا چرا اینچنین با او مخالفید ؟ همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی !؟ قلب نالید و گفت: من بی وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و فقط با عشق میتوانم یک قلبی واقعی باشم می خواهم امشب از ماه قول بگیرم که هر وقت دلم برایت تنگ شد در دایره حضورش تو را به من نشان دهد می خواهم امشب با رازقی ها عهد ببندم هر وقت دلم هوای تو را کرد عطر حضور مهربان تو را با من هم قسمت کنند می خواهم امشب با دریای خاطره ها قرار بگذارم که هروقت امواج پر تلاطم یادها خواستند قایق احساس مرا بشکنند دست امید و آرزوی تو مرا نجات دهد می خواهم امشب با تمام قلب هایی که احساس مرا می فهمند و می شنوند پیمان ببندم که هر وقت صدای قلب بی قرار م را هم شنیدند عشقم را سوار بر ضربانهای بی تابی به تو برسانند.... عشق را دوست دارم باسلام خدمت شمایی که درحال حاضر مشغول خواندن این وب واین پست هستید این یک نظرسنجی ساده است که به منظور مطلع شدن از نظرشما درمورد این وبلاگ میباشد خواهشمندم نظر خود را چه بد و چه خوب را با دلیل در قسمت نظرات این پست بنویسید در ضمن مطالب جدید این وب در پایین این پست است باتشکر پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم ، تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد …
حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید… چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..! سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت) دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.. پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم…
سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم… می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم… هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم… تا اینکه یه روز علی نشست رو به رومو گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد… گفتم:تو چی؟گفت:من؟ گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟ برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم… با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره… گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه… گفت:موافقم…فردا می ریم… و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من بود چی؟…سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم… طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره… یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره هردومون دید…با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس… بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم… علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟ که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود…یا از خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش گفتم:علی…تو چته؟چرا این جوری می کنی…؟ اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم… دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟ گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم… نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و اتاقو انتخاب کردم… من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه خودت…منم واسه خودم… دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم…حالا به همه چی پا زده… دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی جیب مانتوام بود… درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون… توی نامه نوشت بودم: علی جان…سلام… امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم… می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم… اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه… توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز عاشقش بودم عاشقم نبود در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند. دیوانگی فریاد زد دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است. وقتی کاری انجام نمی شه، حتما خیری توش هست وقتی دلت تنگ می شه ، حتماً وقتشه با خدای خودت تنها باشی
دنیا را بد ساخته اند... کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است . زندگی یعنی این..... ******************************* یه
دختره بود به اسم سارا که با برادرش روی یه مغازه CDفروشی کار میکرد.سارا
دختر خوب و خوشگل و در عین حال فوق العاده سنگینی بود.یه پسره بود به اسم
علی که سارارو خیلی خیلی دوست داشت.اما چون فوق العاده خجالتی بود و نمی
دونست که واکنش سارا نسبت به دوست داشتن اون چیه میترسید که به سارا بگه. علی هرروز روزی چند بار میرفت و به بهانه CD خریدن سارارو میدید. یه روز که علی دیگه نمیتونست این شرایط تحمل کنه یه وصیت نامه مینویسه و میگه که به سارا بگین که دوسش داشتم و بعدش خودکشی میکنه. چند
روزی گذشت.سارا یه روز میاد در خونه علی و از مادر علی میخاد که اونو به
اتاق علی ببره.مادر علی قبول میکنه و اونو به اتاق علی راهنمایی
میکنه.وقتی سارا وارد اتاق میشه چشمش به CDهایی میفته که علی از اونا
خریده بود.اما هیچکدوم از CDها باز نشده بود.سارا شروع میکنه به گریه کردن
و تا اونجایی که جا داره گریه میکنه. اخه علی نمی دونست که تمام نامه های عاشقانه سارا توی جلد CDهایی بود که علی از اونا گرفته بود.
من , تو , او
هفت:توممكنه درتمام دنيا فقط يك نفرباشي ولي براي بعضي افراد تمام دنياهستي. هشت:هرگز وقتت راباكسي كه حاضرنيست وقتش راباتو بگذراند نگذران. نه:شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي سپس شخص مناسب را.به اين ترتيب وقتي اورا يافتي بهتر ميتواني شكرگزار باشي. ده:به چيزي كه گذشته غم مخور به انچه پس ازان امد لبخند بزن. يازده:هميشه افرادي هستند كه تورا ميازارند.بااين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش به كسي كه تورا ازرده دوباره اعتماد نكني. دوازده:خود را به فرد بهتري تبديل كن ومطمئن باش خودراميشناسي قبل از اينكه شخص ديگري بشناسي وانتظار داشته باشي او تورابشناسد. سيزده:زياداز حد خودت را تحت فشار نگذار.بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش رانداري. يك:دوستت دارم نه بخاطر شخصيت تو بلكه بخاطر شخصيتي كه من هنگام بودن باتو پيدا ميكنم. دو:هيچ كس لياقت اشكهاي تورا ندارد وكسي هم كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود. سه:اگر كسي تو را انگونه كه ميخواهي دوست ندارد به اين معني نيست كه تورا با تمام وجودش دوست ندارد. چهار:دوست واقعي كسي است كه دست تورا بگيرد اما قلب تورا لمس كند. پنج: بدترين شكل دلتنگي براي كسي ان است كه در كنار او باشي وبداني هرگز به او نخواهي رسيد. شش:هرگز لبخند را ترك نكن حتي زماني كه ناراحتي چون هر كس ممكن است عاشق لبخند تو شود. منتظر بقيش در روزهاي اينده باشيد...
|